•● دختری با کوچکترین وبلاگ خاطره●•

چرا همیشه باید بزرگترین بود؟
دوباره گم شدم...
چند دقیقه پیش نگاهم به قفسه ی کوچیک کتابام افتاد

یه چیزی منو بهش جذب کرد

رفتم یه نگاه بندازم

توو کوچیکی هیچکی توو خونواده ام مثل من کتاب نمیخوند

هر چی کتاب دستم بود برمیداشتم میخوندم

نگاهم به چند تا خورد که بیشتر از بقیه یادم بود

"رامونای وروجک"

"ماجراهای نیکولا کوچولو"

"جیم دگمه"

و اونی که از همشون بیشتر خوشم میومد و چندین بار خوندمش:

"جادوگران سرزمین بی سایه"

چجوری توی این کتابا گم میشدم و فکر میکردم همشون واقعیه

و منم یه روزی این ماجراها برام پیش میاد

الان هم که بهشون نگاه میکنم

دوباره گم میشم...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت23:38توسط یه غریبه |
وقتی...
وقتی خواهره ۱۴ ساله ات

همه ی کارایی که نباید بکنه رو میکنه...

وقتی همزمان با سه تا پسر حرف میزنه...

وقتی میره بالا پشتبون سیگار میکشه...

وقتی نمره های درساش هر سال داره بدتر میشه...

وقتی هنگامی که خونوادگی دوره هم نشستین چون یکی از دوستای پسرش بهش زنگ میزنه پا میشه میره توو اتاقش و درشو قفل میکنه...

وقتی  هنگامی میفهمیم یه کاره بد کرده و بهش میگیم "چرا؟"

به جای عذرخواهی داد و بیداد راه میندازه...

وقتی هنگامی که میخوای باهاش دو دقیقه حرف بزنی دوباره به خاطر دوستای پسرش ول میکنه میره...

وقتی میانگین داد و بیداده هر روزه اون و مامانت به سه ساعت میرسه...

وقتی مامانت هر کاری اون بگه انجام میده...

وقتی همه میترسن بهش کوچکترین چیزی بگن که مبادا ناراحت شه...

وقتی از کاراش فقط تو خبر داری..

همیشه به خودت میگی " خواهرمه و دوستش دارم" و فکر میکنی "چیکار میتونم بکنم که خوب و خوشحال باشه؟"

ولی وقتی میاد با خنده آخرین کاره خلافشو برات تعریف میکنه و تو ایندفعه واسه اولین بار احساس میکنی که هر کاری بکنه دیگه برات فرقی نداره...اینجاست که همه چی تغییر میکنه...مشکل همینه

مشکل خودمم...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت14:17توسط یه غریبه |
نشد...
اعصابم خيلي خورده...

اينهمه سعي كردم بورصیه دانشگاه بگیرم 

آخر به مامانم ميگم بيا منوبرسون ببينم گرفتم یا نه (اینجا که خیر سرشون چیزی به اسم اینترنت نمیشناسن.) میگه بذار بعدا"

بابا اینا واسه خود شماست

واسه اینکه پول دانشگاه منو ندین

انگار نه انگار...

ولی میدونم قبول نشدم

اینجا پارتی نداشته باشی هیچی نداری.


۲۸ دی:

گفتم نمیشه....دیدی نشد.

 


 

برای کسانی که به کلمه ی بورصیه گیر دادن:

زبان فارسی براه این معنی واژه ای ندارد.

این کلمه از واژه ی فرانسوی bourse گرفته شده است.

 بنابراین کلمه با "س" یا "ص" نوشته شود درست میباشد.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت19:55توسط یه غریبه |
غربت
سلام...

هیچ دردی مثل درد غربت و بی کس بودن سخت نیست...

وقتی از سفر برمیگردم و توو فرودگاه میرسم اونجایی که همه منتظر خونواده یا دوستاشونن...

هر کاری میکنم نمیتونم مانع پر از اشک شدن چشمام بشم...

فقط میخوام هر چه زودتر از اون مکان رد بشم...

قبل از اینکه کسی متوجه من یا چشمام شه ...

احساس میکنم همه دارن به من وبی کس بودنم نگاه میکنن...

بعد میگم اه که چقدر غربت بده...

ولی دوباره یادم میاد...

من فقط اینجا غریب نیستم...

وقتی حتی خونوادم منو دوست نداشته باشن...

همه جای دنیا غریبم...

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت15:44توسط یه غریبه |
ادامه داشته باش
سلام.

امروز هوا بارونیه.

چقدر عاشق هوای بارونیم.

از صبح تا حالا داشت بارون میومد.

بیشتر خاطره هایی که این روزا داره به جا میذاره شادن.

به همین دلیل بلاگ غمگینم(که همینه) رو کمتر آپ میکم.

ولی به جاش وبلاگ شادم هر روز پر بارتر میشه .

امیدوارم همینجوری ادامه داشته باشه.

خدایا ممنونت.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت15:29توسط یه غریبه |
ولش کن
راستش داشتم فکر میکردم که این خاطرات رو چجوری ادامه بدم.

که گفتم این آدم اصلا" ارزش نداره چند تا آپ بلاگم رو نصیب اون کنم.

بهتره خاطرات گذشته توی همون گذشته بمونه.

هیچ دلیلی نمیبینم که دوباره خودم رو عذاب بدم.

از این به بعد سعی میکنم از الانم بنویسم.

شاید هم بعدا" به گفتن این خاطرات ادامه خواهم داد.

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت20:47توسط یه غریبه |
زندگیم(3)
وقتی از ایران برگشتیم چند نفر من رو توی آیدیم اد کرده بودن .

چند تا دختر و یه پسر.

دختر ها رو شناختم .

ولی پسره چی؟!؟!

فهمیدم یکی از پسرهای فامیل یا آشناست و کی بجز "خودش" میتونسته باشه؟؟!!(چون همه یا بچه بودن یا ازدواج کرده بجز "خودش")

ولی ایدیم رو از کجا اورده بود؟!؟

شاید یکی از خواهراش نامردی کرده بود آیدیمو بهش داده بود؟!؟

من قبلا" با پسر چت کرده بودم ولی چت های دو دقیقه ای و مسخره.

و اگه کسی از خونواده ام میفهمید با پسر چت کردم خیلی بد میشد و آبروم تا ابد میرفت و همه یه جور دیگه بهم نگاه میکنن.

خیلی از دخترهای فامیل با پسر چت میکردن ولی نه با پسرهای آشنا بلکه با کسایی که کاملا" غریبه باشن.

پس احساس خیلی بدی پیدا کردم و تصمیم گرفتم  هیچ کاری که بعدا" ازش پشیمون شم نکنم .

ولی کاری کردم که نباید میکردم و تا الان پشیمونم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت20:23توسط یه غریبه |
زندگیم(2)
۱۰ سال پیش (ایران)

 

به خونه ی همون آشناهامون رفتیم.

داشتم با دخترها بازی میکردم که یکدفعه "خودش" اومد دستم رو کشید و برد توو اتاقش.

(میشه گفت من و اون یه جورایی همبازی بودیم)

گفت میخوام بهت یه چیزی بدم ولی نباید به کسی چیزی بگی.

قبول کردم.

بهم یه کارت پستال و یه کادو داد .

من هم تشکر کردم و از خوشحالی یا خجالت زود از پیشش در رفتم.

وقتی پیش دخترها برگشتم بهم گفتن چی شد؟؟!

من هم بچه بودم همه چی رو بهشون گفتم.

اون موقع من یه دختر بچه ی ۸ ساله بودم ولی "خودش"یه جوون ۱۴ ساله.احتمالا" چیزهایی که  توو سرش در مورد من داشت با چیزهایی که من در موردش فکر میکردم ۱۸۰ درجه فرق داشت.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت17:16توسط یه غریبه |
زندگیم(1)
سلام به همگی .

امروز میخوام یکم از خودم و زندگیم بگم .

باید بگم من کسی ام که اصلا" به عشق اعتقاد ندارم.

همه ی اونایی که به قولا" عاشقند همه اش یا هوسه یا یه چیز مسخره ی زودگذر.

خوب بریم به داستان زندگیم برسیم.

چند سال پیش رفتم ایران (امیدوارم آخرین بارم بوده باشه)خیلی وقت بود نرفته بودم .

اونجا با چند تا از آشناها(حدود یه ۲۰-۳۰نفری) رفتیم بیرون (مثله پیکنیک)همه ی پسر هایی که باهامون بودن یا ازدواج کرده بودن یا از من کوچیکتر بودن. بجر یکی !(که از این به بعد صداش میکنم"خودش")

از اونجایی هم که خونواده هامون خیلی متدین ان دختر پسرها جدا بودن و توو اتوبوسی که اجاره کرده بودیم پسر ها جلو بودن و دختر ها عقب .(باید بگم که "خودش" خوش تیپ ترین پسر های بینمون بود و از قیافه اش معلوم بود خیلی دختر بازه)

من آخر اتوبوس نشسته بودم(رو صندلی وسطیه یعنی راهروی اتوبوس جلوم بود) و "خودش" جلوی اتوبوس روی چند تا بسته(صورتش هم به طرف من) .یعنی میشه گفت روبه روی هم نشسته بودیم.

میدیدم که خیلی بهم نگاه میکرد و ولی همش به خودم میگفتم حتما" دارم مثل همیشه خیال بافی میکنم (من یکی از خیال بافترین دختر های دنیام!!!).و به خودم گفتم محاله یه پسری مثل این عاشق یه دختری مثل من شه. خلاصه توو این فکر ها بودم که خوابم برد .

رسیدیم خونه و چند روز بعدش برگشتیم کشوری که زندگی میکنم از اونوقت تا حالا دیگه "خودش" رو ندیدم.

منتظر بقیه اش باشین.

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت12:10توسط یه غریبه |
شروع دوباره
احساس میکنم این وبلاگ رو خوب شروع نکردم.

خواستم  پاکش کنم و یکی دیگه درست کنم.

ولی گفتم اینجوری که خیلی راحته.

زندگی رو که نمیشه پاک کرد و از اول شروع کرد .

اگه اونجوری بود که خیلی راحت بود.

باید از همون جایی که هستی سعی کنی ادامه بدی ولی یه جور دیگه.

یه جوری که بهتر باشه .

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت19:38توسط یه غریبه |